مثل ِ خليل بود و تبر بسته بود او
نارنجكي ميان كمر بسته بود او
آن ماه شب شكست بت استخاره را
بيدار بود و دل به سحر بسته بود او
يك اتفاق ِ سرخ مي افتاد در زمين
يك لحظه چشم هاش اگر بسته بود او
شوري عجيب داشت براي رسالتش
عهدي كه با خدا به نظر بسته بود او
بر چوبه هاي دار اناالحق غروب كرد
منصور بود و بار سفر بسته بود او
افتاده بود مثل اناري كه از درخت ...
گل خند ه هاش تازه ثمر بسته بود او
|
+| نوشته شده توسط
عباس حسين پور در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
|